روزگار غریبی است نازنین‌!

هدیه تولد

امسال زیباترین و بزرگترین هدیه تولد را از خدا گرفتم.

تپش های سراسیمه قلب کوچک تو!!!

   + فافا ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

شاید باید

تمام لحظه های من

پره ترسه پره وحشت

یه روزی میرم از اینجا

اگه بُگذاره این رخوت

تنم پاییزی و سرده

نگاهم خیره و مبهوت

تماشا میکنم بارون

داره میباره چون باروت

چقدر رنجوره این پاها

چقد خستس چه افسرده

آخه یک عمره که داره

به دنبال تو میگرده

به دنبال تو میگرده

از اون اول تا این آخر

تو رفتی جای خالیتو

دلم هرگز نکرد باور

توی تنهایی شبها

خیالت توی آغوشم

آخه شیرینی عشقت

نشد هرگز فراموشم

حالا اینجایی و من هم

توی ناباوری گیجم

تو فکرم فکر تنهایی

به خود از عشق میپیچم

میون بودن و رفتن

چه حق انتخابی هست

برای درد جز من هم

مگه  تعبیر خوابی هست؟!

شاید باید که برگردی

منم تنها نمی مونم

خوشیها رو تو بردارو

من و درد و همین خونم

شاید بازم منو دیدی

توی یک کاغذ رنگی

توی آغوش تنهایی

توی تابوت دلتنگی!!

   + فافا ; ٧:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠
comment نظرات ()

...

همیشه کسی با عجله از کوچه میگذرد؛

و عطر گلهای یاس را در فضای خاطرم می پراکند!!

   + فافا ; ٦:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۳ اسفند ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

همین امروز فهمیدم

این ترانه ای رو که بعد از مدتها به ذهنم رسید تقدیم به کسیه که تا حالا

عشقش ومحبتش رو ندید گرفته بودم، شاید بهانه ای باشه برای

بخشیدن من.البته طولانی تر ازاین بود ولی ترجیحا مختصر شد!گرچه

می دونم بعضی جاهاش اصلاح می خواد ولی در کل حرف دله!

همین امروز فهمیدم

که دستای تورو می خوام

بدون گرمی دستات

بدون تو چقد تنهام

 

همین امروز فهمیدم

که تو خوبی که تو ماهی

که تو اون اتفاق خوب

که می گفتن توی راهی!

 

همین امروز فهمیدم

که تنهایی چقد سخته

قدیما راست می گفتن

که جور میشن در و تخته

 

منو تو جور جوریمُ

ز تنهایی بدوریمُ

بدون هم نمی مونیم

توی شبها یه نوریمُ

...

نمی دونم چرا حالا

چرا امروز فهمیدم

چرا تا لحظه آخر

تورو اصلا نمی دیدم!

 

نمی دونم نمی دونم

ولی فرقی مگه داره

مهم اینه که دست تو

منو تنها نمی ذاره

 

همین امروز فهمیدم

که دستای تورو می خوام

بدون گرمی دستات

بدون تو چقد تنهام!

   + فافا ; ٢:٠٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

دوست دارم!

همین طور که داشتم میل هامو چک می کردم و تلوزیون روشن بود یه

آهنگ شنیدم که یکی همش میگفت دوست دارم صداش توجهم رو

جلب کرد یه آهنگ مسخره که یه نفر می گفت وای وای عزیزم دوست

دارم و بعد یه آدم زشت با یه عینک آفتابی و یه سیگار تو دستش و

دودی که از دهنش بیرون می زد با یه صدای منزجر کننده می گفت:

دوست دارم!! واقعا حالم از این جمله به هم خورد.

چقدر راحت میشه زیباترین حرفها و احساسات رو به بدترین

شکل بیان کرد!!!

   + فافا ; ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۸ تیر ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

دلم تنگ شده...

    اومدم چون یه حسی بهم می گفت باید بیام. پرسه می زنم چون یه

حسی بهم میگفت باید پرسه بزنم بدون خستگی از پرسه زدن بدون

فکر بدون ...

    میدونم بی نتیجه است فکر کردن به چیزی که میدونی نیست و

شاید از اول هم نبوده. بی فایده است دنبال چیزی گشتن که حتی

نمی دونی چیه و فقط دلت تنگ شده و سهم تو این وسط فقط دلتنگیه

و یک عالمه سوال

    دلم تنگ شده؛ برای چی نمی دونم فقط می دونم یه چیزی شبیه یه

بغض مثل یه ترک مثل، نمی دونم مثل چی فقط یه چیزی اینجاست که

داره آزارم مید، داره خفه ام میکنه، داره مثل...

    نمی دونم. نمی دونم اصلا دلم تنگ شده؟!!!

   + فافا ; ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٩
comment نظرات ()

باد

باد دیوانه ام می کند. صدایم بالا می رفت، فریاد می کشید. باد خودش

 

 

را به پنجره می کوبید. صدایم بالاتر می رفت، به طرفم آمد، بازوانم را

 

 

محکم در دست فشرد. دردی تمام قلبم را در آغوش کشید. صدای ناله

 

 

باد آزارم می داد. به سختی خود را از میان بازوانش رها کردم. باد

 

 

همچنان همه جا را به هم ریخته بود. برگشتم، صدایش آزارم می داد. ا

 

 

حساس دردی تمام سرم را فرا گرفت. با دست مرا به سوی خودش

 

 

چرخاند. در چشمانم زل زده بود. انگار باد درون من شعله می کشید،

 

 

می رقصید. تاب دیدن نگاهش را نداشتم. سرم به پایین افتاد. دستم

 

 

روی میز لغزید. نمی دانم آن شیئ سنگین شمعدان بود یا...؟ نمی دانم

 

 

باد زوزه می کشید، به من نیش خند می زد. خفه شو باد لعنتی. باز

 

 

سرم به پایین افتاد. هنوز در چشمانم زل زده بود. دیگر باد نمی آمد!

   + فافا ; ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸
comment نظرات ()

روزگار غریبی است نازنین!

این منم

زنی تنها

تکیه داده بر اوهام

ایستاده روی آبی ترین خیال آسمان

فریاد می کشم

این حق من نبود

اینگونه این چنان

بانگی مرا در آغوش می کشد

گویی از آسمان

یا انتهای مبهم تاریکی زمین

فریاد می کشد

روزگار غریبی است نازنین!!

   + فافا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; شنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٧
comment نظرات ()