باد
ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸۸  کلمات کلیدی:

باد دیوانه ام می کند. صدایم بالا می رفت، فریاد می کشید. باد خودش

 

 

را به پنجره می کوبید. صدایم بالاتر می رفت، به طرفم آمد، بازوانم را

 

 

محکم در دست فشرد. دردی تمام قلبم را در آغوش کشید. صدای ناله

 

 

باد آزارم می داد. به سختی خود را از میان بازوانش رها کردم. باد

 

 

همچنان همه جا را به هم ریخته بود. برگشتم، صدایش آزارم می داد. ا

 

 

حساس دردی تمام سرم را فرا گرفت. با دست مرا به سوی خودش

 

 

چرخاند. در چشمانم زل زده بود. انگار باد درون من شعله می کشید،

 

 

می رقصید. تاب دیدن نگاهش را نداشتم. سرم به پایین افتاد. دستم

 

 

روی میز لغزید. نمی دانم آن شیئ سنگین شمعدان بود یا...؟ نمی دانم

 

 

باد زوزه می کشید، به من نیش خند می زد. خفه شو باد لعنتی. باز

 

 

سرم به پایین افتاد. هنوز در چشمانم زل زده بود. دیگر باد نمی آمد!