روزگار غریبی است نازنین!

این منم

زنی تنها

تکیه داده بر اوهام

ایستاده روی آبی ترین خیال آسمان

فریاد می کشم

این حق من نبود

اینگونه این چنان

بانگی مرا در آغوش می کشد

گویی از آسمان

یا انتهای مبهم تاریکی زمین

فریاد می کشد

روزگار غریبی است نازنین!!

/ 15 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید

بیا آبجی ..... وب هم زدم ..... [چشمک] [ماچ]

فرشته

خسته نباشید با این که تا حالا شعراتون رو نخونده بودم ولی این خیلی قشنگه همیشه موفق باشی

جهانگرد

سلام شعرتون رو خوندم زیباست ولی هنوز رنگ و بوی زمین رو می ده به ‌آسمون نزدیک نشده امیدوارم تو آینده بهتر بشه همونطور که گفتی بانگی مرا در آغوش می کشد گویی از آسمان امیدورام آسمان رو بشناسی .

فرشته

[قلب]سلام دوباره منم همین طوری اومدم[هورا][پلک][چشمک]

شایسته

پس کجایی؟ بیا بعدشو بگو دیگه!

کیاکوچولو

[تعجب] [نگران] خوشحالم برگشتی. ولی چرا بی خبر؟

فرید

خب بابا ..... 1 شعر گفتی ..... آپ کن بابا ..... ƒ@®¡Ð